بن بست مرگبار خامنه اي در نمايش انتخابات 96

ولي فقيه ارتجاع در يك بن بست مرگبار تحت عنوان انتخابات رياست جمهوري گير كرده است. به دليل شرايط اقليمي و سابقه تاريخي، خميني، بنيانگذار حكومت ”اسلامي“ در ايران مجبور شد كلمة ”جمهوري“ را به جاي ”حكومت“ بكار بگيرد و اين خود همان دانة زهري است كه كاشته شده تا امروز بن بست مرگباري را براي ولي فقيه طلسم شكسته به بار بياورد.

همگان ميدانند كه انتخابات در ايران از همان روز اول كه خميني حاكميت مردم را غصب كرد نمايشي و قلابي بود. از همان راي رفراندم جمهوري اسلامي در سال 1358 كه فقط يك راه در پيش رو گذاشت و حق انتخابي براي پيشتازان انقلابي و وطن پرستان واقعي باقي نگذاشت، تا همين امروز كه انتخابات رياست جمهوري در سال 1396  را پي ميگيريم.

اين نمايش البته براي سفيد سازي يك حكومت اسلامي بدتر از داعش كه اگر نه بيشتر، حداقل به همان شدت سركوبگر، جاني، و خانمانسوز است، برپا ميشود. اين نمايش براي لابي رژيم در غرب هم دستاويزي است كه دولتها را به اصطلاح سر كار بگذارند و با وعده وعيدهاي سر خرمن كه اين افعي خونخوار انگار كه قرار است كبوتر بزايد، از اقدامات جدي جامعه جهاني براي جلوگيري از گسترش اين پديده شوم كه الان تمام خاك خاور ميانه را پوشانده است، جلوگيري كنند.

آنچه مسلم است ولي فقيه طلسم شكسته تصميم نهايي را خواهد گرفت و آمار و ارقام بر اساس خواست او كه منافع رژيم قرون وسطايي را نمايندگي ميكند اعلام خواهد شد.

خوب است آلترناتيوهاي او را بررسي كنيم تا اين بن بست مرگبار كه در تيتر مقاله اشاره كردم را بهتر دريابيم.

عده اي بر اين عقيده اند كه خواست خامنه اي انتصاب رئيسي جاني است كه حسابش را بايد دادگاه جنايي بين المللي به خاطر جنايت عليه بشريت برسد. اعترافات رئيسي و نزديكانش در جريان اين انتخابات كه مجبور شده‌اند راجع به قتل عام 68 موضع بگيرند دست وكلاي بين المللي مقاومت را بيشتر از قبل براي تشكيل اين دادگاه پر كرده است. البته انتصاب رئيسي براي خامنه اي در اين شرايط انتخاب خوبي نيست چون او و رژيم درمانده اش را رو در دروي جامعه جهاني قرار خواهد داد كه الان رئيس اش عوض شده و مثل اوباما تمايل به كوتاه آمدن در قبال بلند پروازيهاي اين رژيم تروريست و تروريست پرور را ندارد. با انتصاب رئيسي، خامنه اي به جهان پيام جنگ خواهد داد ولي چنين ظرفيتي ندارد و درمانده تر از آن است كه از حرف و تهديد لفظي فراتر برود.

يك نظر هم ميتواند اين باشد كه رئيسي را انتصاب كند ولي از او بخواهد كه با جامعه جهاني تعامل كند مثل دوران احمدي نژاد كه خودش بحث مذاكره با ”شيطان بزرگ“ را راه انداخت و زمينه عقب نشيني در مسئله اتمي را در پشت دودهايي كه احمدي نژاد هوا ميكرد، فراهم كرد. شايد اگر هنوز اوباما سركار بود اين راه كار ميتوانست منافعي هر چند كوتاه مدت براي رژيم درهم شكسته اش داشته باشد ولي با حضور ترامپ در راس، رئيسي بايد دامن بپوشد تا به مذاكره با ”شيطان بزرگ“ اقدام كند. خطرات لغز خواني و نعره هاي احمدي نژادي انقدر زياد است كه بعيد ميدانم ولي فقيه چنين ناپرهيزيي را در دستور كار خودش گذاشته باشد.

نظر ديگر هم اين است كه خامنه اي به روحاني رضايت خواهد داد چون توان ندارد. از روي بي چارگي بايد 4 سال ديگر هم با اين خار در پهلو سر كند و سركوفت بشنود از همان گماشته اي كه سر كار ميگذارد. در اين تئوري وارد كردن رئيسي به صحنه براي گرم كردن تنور انتخابات است تا همانطور كه خودش بارها گفته با حضور مردمي كه حاضرند بين بدتر و بدتر از بد به بدتر راي بدهند براي نظام ورشكسته اش به مشروعيت ناداشته تظاهر كند.

در هر دو انتخاب خامنه اي منكوب و ورشكسته، به زوال نزديكتر ميشود. اين نمايش، اگر خامنه اي قدرتمند بود هرگز صورت نميگرفت. 38 سال است كه رژيم مفلوك و سركوبگر با ترفند حضور مردم در صحنه كه البته منظورش همان چماقداران اجير شده هستند، و با حراج سرمايه هاي ملي مردم ايران، دول خارجي را به حمايت از خودش در مقابل خواست مردم ايران كه همانا سرنگوني است، واداشته است. اينبار اگر دول غرب بخواهند وارد معامله و بده و بستان با اين رژيم بشوند اقدامات جدي ميخواهند منجمله خروج از عراق و سوريه و يمن و دست كشيدن از شعارهاي دجالگرانه فتح قدس از طريق كربلا و مرگ بر آمريكا و اسرائيل، و ته خط انحلال سپاه، نقطه اغاز تروريسم ”اسلامي“ در منطقه.

اما اين رژيم پوسيده نه ميتواند از اين شعارها دست بردارد و سپاه جهل و جنايت را منحل كند و نه ميخواهد چون تمام كيانش به اين شعارها و اين سپاه وابسته است. پس دور نيست روزي كه دست همه اين نا به كاران رو شود و اين بن بست فقط يك راه خروج دارد و آنهم پرتگاه است به زباله دان تاريخ. اين روز بي شك دور نيست. انتخاب بين رئيسي و روحاني براي ولي فقيه فقط يك تصميم تاكتيكي و كوتاه مدت است ولي به هيچ وجه هماي سرنگوني را از بالاي سرش دور نخواهد كرد.

Advertisements
Posted in فارسي | Tagged , | Leave a comment

“All that is necessary for the triumph of evil is that good men do nothing”

Recently an Iranian regime agent, disguised of course as an opponent of the regime (because a proponent of the regime would automatically raise suspicion), sent me an email about my support of the PMOI/MEK members resident in Camp Ashraf, Iraq. Attached to that email were three discredited reports that have been seriously questioned for their methodology of collecting information, accuracy of facts and irresponsible and un-academic conclusions. This process and this misinformation is nothing new. Nevertheless below you will find links to responses to these reports prepared by credible sources.

One last observation; you have famously heard the expression attributed to Edmund Burke “All that is necessary for the triumph of evil is that good men do nothing”. The evil forces, in this case the Iranian regime and its advocates, want to muddy the waters so that the good people give up searching for justice and liberty and do nothing instead. The enclosed information is to make it easier for not giving the devil the opportunity to neutralise us in our quest for good, for justice, peace and liberty, to prevail.

Encl:
Response to HRW report “People’s Mojahedin of Iran” Mission report“We at the European Parliament decided to conduct a full investigation …We found the allegations contained in HRW report unfounded and devoid of any truth. We also came to the conclusion that HRW report was procedurally flawed and substantively inaccurate. Moreover, in the course of our study we became aware of an elaborate and complex misinformation campaign by Iran’s Ministry of Intelligence and Security (MOIS), against PMOI.” 

Response to RAND report Courting Disaster: How a Biased, Inaccurate RAND Corporation Report Imperils Lives, Flouts International Law and Betrays Its Own Standards: “In presenting facts, analysis, and conclusions, the [RAND report] authors omit material and relevant information, fail to consider alternative viewpoints, and exclude relevant and credible information that is on the record, including those from two former U.S. military commanders of Camp Ashraf which contradicts the main recommendations of the report.”

Response to report attributed to FBI– Richard R. Schoeberl (a retired Special Agent with the Federal Bureau of Investigation): “This document could not have been prepared in November 2004 because the “potential” interviews [mentioned in the document] were actually already completed by that time (as mentioned earlier in the LHM)… The very existence of a public FBI LHM is suspect; the FBI and intelligences agencies are not known for providing investigative information to the public.”

Additional information:

1-   The Bloomfield Report – An Independent Assessment by Ambassador Lincoln Bloomfield Jr.

2-      DLA Piper Report – A New Approach to US Iran Policy: A Response to the Failure of Engagement

3-   Executive Action Report – Conflicting Objectives: An Analysis of the U.S. State Department’s Assessment Of the Mujahedin-e Khalq

Posted in ِEnglish | Leave a comment

چرا آمريكا از حذف برچسب غيرقانوني و غير اخلاقي برمجاهدين امتناع ميكند؟

اين روزها سفارت آمريكا در عراق و برخي مقامات وزارت خارجه با شيادي و كلك روزنامه نگاراني را اجير كرده اند كه مواضع رسمي اشان را به صورت غير رسمي درج كنند. نمونة بارز آن مقالة نيويورك تايمز مورخ 22 ژوئيه 2011 بود كه بخصوص در پايان مقاله نگارنده تمام طّرحات رژيم منفور آخوندها و سازمان مخوف امنيت آنرا عليه مجاهدين تكرار كرد و طوري هم تكرار كرد كه انگار اينها واقعيت است و هيچ كلمه اي مبني براينكه اين ها ادعاهاي رژيم منفوري هستند كه در 22 دادگاه در كشورهاي اروپا و آمريكا بي پايه بودن آنها مهر قانون خورده است، بكار نبرد و اشاره هم نكرد. در حاليكه در ابتداي مقاله وقتي فيلم حملة وحشيانه به اشرف قهرمانان را گزارش ميكرد نوشت كه اينطور ادعا ميشود كه اينها سربازان عراقي هستند كه حمله ميكنند.

خب علت اين همه خصومت در چيست؟ و چرا آمريكا حاضر است، در حاليكه در يك جنگ اعلام نشده با رژيم ضد بشري وارد شده و روزانه به گفتة بالاترين مقامات ارتشش بدست همين رژيم و اياديش و با سلاحهاي ساخت همين رژيم، سربازانش كشته ميشوند، دست از استمالت رژيم برندارد و با مجاهدين كه به قول بالاترين مقامات سابق دولت آمريكا و برخي از برجسته ترين قانونگذاران كنوني آمريكا تنها نيروي آپوزيسيون خارج از رژيم هستند، اينطور خصمانه رفتار كند. اينجاست كه به اين سؤال كه تيتر اين مطلب است برميخوريم.

پاسخ به اين سؤال البته خيلي ساده است. چون در تاريخ سابقه نداشته كه يك جنبش ملي و مردمي بدون وابستگي به شرق و يا غرب به حاكميت برسد و سرنوشت مملكت را بطور واقعي به دست مردم بسپارد. تمام تلاشهاي آمريكا براي وابسته كردن مجاهدين شكست خورده است. حالا وقتي ميبنند كه يك جنبش مستقل توانسته بالاترين مقامات اسبق اين رژيم را كه برخي تا همين چند ماه پيش در كاخ سفيد كار ميكرده اند، به قول خودشان ”بخرد“ كه بيايند عليه سياستهاي به غايت ضد انساني آمريكا صحبت كنند، ديگر توان تحمل را از دست داده و شمشير را از رو ميبنندند، همانطور كه اين جناب باتلر كرد.

در اينجا بايد به هواداران اين مقاومت درود فرستاد كه با تلاشهاي شبانه روزي و خستگي ناپذير خودشان و با مايه گذاري و فداي بيكران از بسياري ضرورتهاي زندگي چشم پوشيده اند تا استقلال مالي مقاومت سازمانيافته و مردمي را تامين كنند. همياري با سيماي آزادي كه در روزهاي اول تا هفتم مرداد ماه امسال (1390) برگزارشد و تماسها و كمكهاي بي شائبه هموطنان كه گاه با خطر كردن جان از خيابانهاي تهران و ديگر شهرستانهاي ايران تماس ميگرفتند همه گوياي همين حقيقت است. درود مجدد بر اين هموطنان آزاده و آزدايخواه.

 

Posted in فارسي | Leave a comment

آفتاب آمد دليل آفتاب

در پاسخ به مقاله اينجاب با عنوان دوستي خاله خرسه ها وبلاگنويس گرامي آقاي علي ناظر با عجله به اين مقاله پاسخ دادند و از همان بدو ورود و در تيتر مقاله حرفهاي مقالة مرا اثبات كردند. علارغم اينكه در سرتاسر مقاله ايشان تاكيد داشتند كه عضو جبهة خلق براي سرنگوني ملاهاي جنايتكار هستند ولي در همان تيتر مقاله با اين هماني كردن و شبيه سازي مقالة اينجانب با حرفهاي مقامات رژيم ضدبشري دوستي خاله خرسه را اثبات كردند و بنابراين آفتاب آمد دليل آفتاب.

البته لازم به توضيح است كه اين برداشت كه ايشان يا هركس ديگر را با خرس مقايسه كرده ام بسيار دور از واقعيت است. اين يك ضرب المثل قديمي فارسي است كه در تعريف ويكييپديا اينچنين آمده است: ”دوستي خاله خرسه داستان فورلكوريك ايراني است كه اشاره به دوستاني دارد كه از فرط محبت زياد ممكن است انسان را به كشتن بدهند“. بنابراين نه كسي را خرس خوانده ام و نه بيشعور فقط تلاشي دوستانه بود براي جلب توجه روشنفكراني كه بدون توجه به تاثيرات نوشته هايشان قلمفرسايي ميكنند. نكتة برجسته در مطلب مورد نظر ناظر بر اين حقيقت است كه نوشته هاي روشنفكران ما به دور از چالشهاي جدي صحنة نبرد با يكي از سفاكترين رژيمهاي تاريخ بشري به نفع چه كسي و در خدمت كيست؟

با تشكر از آقاي ناظر به خاطر اشاراتي كه به قسمتهايي از سخنان اقاي رجوي در سلسله آموزشها براي نسل جوان تحت عنوان ”استراتژي قيام و سرنگوني“ كرده اند من چند سطر بعدتر از قسمتي كه ايشان نقل قول كرده اند را اينجا مياورم:

بنابراين فعلا به ذكر همين نكته كه اميدوارم آنرا به خاطر بسپاريد بسنده ميكنم كه در مورد مجاهدين و ارتش آزاديبخش و مقاومت ايران, و سيلاب چركين ادعاها و  اتهامات و شبهاتي كه رژيم و عوامل و همسويان و پشتيبانان آن نثارمان كرده اند, بر عهده ميگيرم كه اگر عمري باقي بود در برابر مردم ايران از ريز تا درشت را پاسخگو و روشنگر باشم. به همين خاطر در مورد هر فرد يا جرياني يا موضوع يا اتهام و ادعايي كه خودتان نتوانيد جوابگو باشيد, تمامي اين قبيل موارد را به من ارجاع بدهيد. فقط نگذاريد كسي كه يك صدم يا يك هزارم يا يك ده هزارم و يك صدهزارم مجاهدين, بها و خونبهاي آزادي و رنج و شكنجه دمكراسي را نپرداخته است, براي ما ابوعطا و لغز دمكراتيك بخواند و به جاي درس گرفتن, به ما درس آزادي عقيده و بيان يا حقوق زنان بدهد! …

…. شگفتي نه در حمله ها و توطئه هاي ارتجاعي و استعماري و خنجرهاي آپورتونيستي, بلكه در ماندگاري پرشكوهي است كه برگ درخشان و زرين تاريخ ايران است. 7 سال پيش, در آخرين اجتماع مجاهدين در اشرف قبل از شروع جنگي كه از قبل مشخص بود رژيم چه بهره برداري از آن خواهد كرد و در شرايطي كه از چپ وراست, بسياري ما را به خالي كردن ميدان فرا ميخواندند گفتم:

وقتي ديو تنوره ميكشد, وقتي كه دژخيم سراز پا نميشناسد, رمز ماندگاري و اعتلا, كملة فداست و مجاهدين هم از بنيانگذارانشان تا اعضا و هوادارانشان در تمام ايران و در سراسر جهان با همة رزم آوران ارتش آزادي اين درس را به خوبي آموخته اند كه تاريخ خلق و ميهن خود را چگونه بنويسند. هيچ كس بيش از ما به خطراتي كه از هر سو ما را برگرفته احاطه و اشراف ندارد. اما عزم جزم كرده ايم تا اگر زمانه صد بار از اين هم خطيرتر و پرفتنه تر باشد, با تاسي به پيشواي آرماني مان (پيامبر جاودان آزادي حسين بن علي) درسهاي جديدي از مقاومت و ايستادگي عرضه كنيم. ارتش آزاديبخش, اين سرمايه عظيم ملت ايران چون كوه, استوار و سرفراز ايستاده است

در فصل هشتم همين كتاب تحت عنوان جبهه خلق و استراتژي سرنگوني آقاي رجوي توضيح ميدهند كه:

بر اساس آنچه تا كنون گفتيم, از 30 خرداد 1360 , استراتژي جبهة خلق, تغيير و سرنگوني رژيم ولايت فقيه براي آزادي و جايگزين كردن حاكميت جمهور مردم, يعني توده مردم ايران است.

”فصل مشترك جبهه خلق, تعارض و تضاد آشتي ناپذير با ديكتاتوري ولايت فقيه و غصب حاكميت مردم ايران است. استراتژي سرنگوني از همين جا حقانيت و ضرورت پيدا ميكند.“

بنابراين استراتژي اين مقاومت سرنگوني نظام مطلقة فقيه است و حاكميت مردم كه هدف غايي هر ايراندوستي بايد باشد جز از طريق سرنگوني اين نظام و تمام دسته بنديهايش محقق نخواهد شد. به قول آقاي رجوي ”نفي كامل ولايت فقيه, مرز متمايز و خط قرمز پيكار آزادي مردم ايران, معيار تشخيص دوست از دشمن, مبناي تنظيم رابطه با همه افراد و جريانهاي سياسي و شاخص جذب و دفع نيروهاست. هويت سياسي ايرانيان ميهن دوست و آزاديخواه بر همين اساس تعريف و مشخص ميشود.“

و يك مقدار جلوتر در صفحه 223 همين كتاب ميخوانيم:

از آنجا كه استراتژي نفي و سرنگوني ولايت فقيه, حقانيت و ضرورت دارد و مهمترين و بالاترين اصل و فصل مشترك جبهه خلق است, شوراي ملي مقاومت طبق ماده 1 اساسنامه اش, از همان سال 1360 براي سرنگوني رژيم و استقرار دولت موقت تشكيل شده است“.  يعني در يك كلام استراتژي اين مقاومت سرنگوني است در مقابل تمام راه كارهارهاي ميانه بازانه, استحاله طلبانه, و مماشات گرايانه.

من البته قصد ندارم اين مطلب را بيشتر از اين طولاني بكنم و فكر ميكنم كه ما همه كه مدعي حضور در ”جبهة خلق براي سرنگوني“ غاصبان حق حاكميت مردم هستيم بايد سلاح قلممان را به سوي رژيم و حاميانش نشانه برويم و اينرا به همة دوستان در درون اين جبهه توصيه ميكنم.

فراموش نكنيم كه رژيم ضد بشري از همان فرداي انقلاب ضدسلطنتي در بهمن 57 همة تلاشش اين بود كه مردم در معرض مباحث و استدلاات مجاهدين قرار نگيرند چون خميني و يارانش به خوبي ميديدند كه استدلالهاي آقاي رجوي در دفاع از آزاديهاي بنيادين (بخصوص در شرايطي كه به اصطلاح چپها, مشعوف مواضع ضدآمريكايي امام دجالان, آرد به كيسة رژيم ميريختند) چنان قوي بود كه به سرعت مردمي كه كوركورانه بدليل تنفر از حكومت استبدادي سلطنتي دنبال خميني افتاده بودند و عكس او را در ماه ميديدند از او جدا شده و به حمايت از مجاهدين ميپرداختند و به همين دليل هم رژيم تنها راه مقابله با مجاهدين را سركوب وحشيانه و راه اندازي دسته هاي چماقدار ميديد. اين سركوب بخصوص از 30 خرداد 1360 به اينطرف با شدت و سبعيتي بي سابقه ادامه يافت تا مردم را از مجاهدين دور كند و بعد اين فاصله اي كه ايجاد ميشد را با تحميق و دروغپراكني و اين هماني كردن و قياس با رژيم سفاك خودش پر كند تا چند صباحي به حكومت ننگين اش اضافه كند. پس بر عهدة قشر آگاه و روشنفكر اين جامعه است تا از وقوع اين فاجعه جلوگيري كند و نه اينكه خودش با توهم پراكني به اين سياست رژيم ميدان بدهد. تمام تلاش من در مقالة قبلي اين بود كه دوستان هم جبهه به اين مهم توجه كنند و به ايجاد تفرقه و توهم پراكني در درون جبهة خلق كه تماماً در راستاي اهداف و خواستهاي رژيم ضدبشري است سوخت نرسانند. فقط همين.

نكتة آخر اينكه چرا ما كه انقدر به مجاهدين و هوادارانشان جوالدوز ميزنيم كه ظرفيت شنيدن انتقاد ندارند (در حاليكه ظرفيتي كه از خودشان در تمام اين ساليان نشان داده اند در تاريخ همة انقلابات دنيا و همة دمكراسي ها بي نظير است و من بسط اين موضوع را به يك مقالة ديگر واگذار ميكنم) يك سوزن تحمل و تعميق هم به خودمان نزنيم.

Posted in فارسي | Tagged , | Leave a comment

دوستي خاله خرسه ها

اخيراً بعد از حملة جنايتكارانة مزدوران مالكي به دستور خامنه اي به اشرف و كشتار بيرحمانة صديق ترين و پاكبازترين فرزندان ايران زمين وب سايتها و وب لاگها مملو از مقاله و تفسير و … ابراز همدردي با مجاهدين شد. ابعاد جنايت از يك طرف و وسعت مقاومت و جانفشاني و از خودگذشتگي مجاهدين از طرف ديگر تقريباً هر كس و ناكسي را به موضعگيري واداشت.

اما در ميان موضعگيريها آنچه جلب توجه كرد و مورد توجه اين مقاله است مواضع برخي وبلاگنويسان است كه ادعاي سمپاتي به مجاهدين و دوستي به آنها دارند ولي در لابه لاي مقالاتشان چنان سنگهايي پرت كرده اند كه من بي اختيار ياد داستان دوستي خاله خرسه افتادم (خاله خرسه براي پراندن مگس سمجي كه مزاحم دوستش كه در خواب بود ميشد, سنگ بزرگي برداشت و بر فرق آن دوست كوبيد).

وقتي خط يك تا صد رژيم جدا كردن سر مجاهدين از بدنه آن است, وقتي رژيم ضدبشري 30 سال مداوم با دجالگري و عوامفريبي مفرط و پخش اكاذيب و جعليات سعي در مخدوش كردن اذهان نسبت به واقعيت مجاهدين دارد، هر گونه هم سوئي با اين خط و خطوط از هر موضعي كه باشد در خدمت رژيم است و اينرا بايد دوست بهتر از دشمن بداند. و اگر كسي كه ادعاي دوستي دارد باز در علن به اين كار دست ميزند و دركيسة رژيم ميريزد پس اين دوستي ادعايي، اگر كه واقعيت داشته باشد, پس ناچاراً از جنس دوستي خاله خرسه است.

من در اينجا قصد ندارم كه مقالة خاصي را برجسته كنم و ميخواهم كه اين ادعاي دوستي با مجاهدين و اينكه ”اين فعالان سياسي خارج کشوري به هيچ وجه نمي خواهند براي آن مجاهدان ستيهنده که در زير ضربات لودر خامنه اي مالکي تکه پاره ميشوند و در عنفوان جواني جان ميبازند تعيين تکليف کنند، آنان نمي خواهند براي سازمان مجاهدين و سکاندار آن تعيين استراتژي کنند“ را باور كنم و به همين خاطر ميخواهم دوستانه به اين بعضاً ياران و همرزمان سابق مجاهدين كه به هر دليلي (و  البته اغلب بدليل ناتواني در تحمل سختي هاي مبارزة مستمر و طولاني در چهارچوب يك سازمان منظم و منسجم و آرمانگرا) لباس رزم را از تن خارج كرده و به نوشتن مقالات و اشعار در وب لاگها بسنده كرده اند نكاتي چند را متذكر شوم.

1-    دلسوزي براي آگاه ترين و پاكبازترين فرزندان ايران زمين )به گواهي 30 سال مبارزة خونين و بي امان با يكي از سفاكترين رژيمهاي تاريخ معاصر بشري( و هر گونه تلاش براي جدا نشان دادن منافع و خواستهاي سر از بدنه, توهين به شعور و انتخاب آگاهانة آنان است كه زندگي عادي را طلاق داده و ايستادگي بر سر اصول مبارزاتي و مبارزه بي امان و بي وقفه با يكي از سفاكترين رژيمهاي تاريخ بشري را انتخاب كرده اند. فراموش نكنيم كه صبا هفت برادران از جانب اين هزاران رزمندة جان بركف در لحظة شهادت هم تكرار ميكرد ”تا آخر ايستاده ايم“.

2-    هر گونه ايجاد شبهه و توهم پراكني و مخدوش كردن مرز مقاومت با لميدگي و تمايلات خود به خودي به سازش و تسليم تحت هر عنوان و بخصوص تحت اين عنوان كه ”چرا توضيح نميدهيد“ خيانت به آرمان آزادي و آزاديخواهي مردم ايران است و يك ضرب در كاسة دجالان حاكم بر ايران ميريزد. همان كسانيكه 30 سال است با مخدوش كردن اين مرزها و دروغ پراكني و سفسطه از يك طرف و سركوب وحشيانه از طرف ديگر, سعي در دور كردن مردم از اين مقاومت و تداوم حاكميت ضدبشريشان دارند.

3-    اگر يك ايراد به اين مقاومت كه از اساس بر پاية آگاهي سوار و استوار شده است به هيچوجه نچسبد همين عدم توضيح دادن است. من با نمونه هاي زيادي از به اصطلاح سياسيون برخورد داشته ام كه ايراداتشان به اين مقاومت نه ناشي از ريگي به كفش مقاومت بلكه اغلب ناشي از عدم اطلاع آنها از مواضع واقعي مقاومت بوده است و وقتي ريز شدم ديدم حتي يكبار هم به متون مكتوب, ويديوها و برنامه تلويزيوني اين مقاومت (اغلب از ترس رژيم) سر نزدهاند و فقط لاطائلات رژيم عليه مقاومت را توجيه بي عملي خودشان قرارداده اند. مثلاً در رابطه با نقش اشرف و استراتژي سرنگوني آقاي مسعود رجوي در دي و بهمن 88 طي سلسه بحثهاي مفصلي همة سؤالها را پاسخ گفت و ابعاد مختلف كانون استراتژيك نبرد را براي خلق ايران باز كرد. حال اگر كسي هنوز ابهام دارد خوب است اول به اين متون و ويديوها مراجعه كند به جاي اينكه ابهامات و كج فهميهاي خودش را تعميم دهد و استراتژي مقاومت را از اين بعد (عدم توضيح) زير سؤال ببرد.

4-    اما براي آنانكه نه از روي قصد و غرض بلكه صرفاً بدليل عدم توان در درك واقعيتها و شناخت تحليلهاي مقاومت (و مهمتر از همه نداشتن حوصلة مبارزاتي براي رجوع به متون و سخنرانيهاي اصلي) هنوز راجع به استراتژي اين مقاومت و نقش اشرف در اين استراتژي ابهام دارند نكات زير را يادآوري ميكنم.

اول اينكه استراتژي مقاومت سازمانيافته و شوراي ملي مقاومت در يك كلام سرنگوني نظام ولايت مطلقه فقيه و استقرار حاكميت مردم بر مبناي انتخابات آزاد و مراجعه به آراي عمومي است. اين استراتژي همة دسته بنديهاي نظام ولايت فقيه را بر اساس تناقض آشكار و ماهوي با اصل حاكميت مردم نفي ميكند. به قول رهبر مقاومت اين استراتژي در سه كلام خلاصه ميشود: سرنگوني سرنگوني سرنگوني.

 در اين ميان اشرف بعنوان كانون استراتژيك نبرد براي سرنگوني جايگاه ويژه اي دارد. چه آنزمان كه در هيبت ارتش آزاديبخش با تمام ابزار و ادوات جنگي ظرف كمتر از يكسال بعد از تاسيس, جام زهر آتش بس را به حلقوم آن دجال لعين ريخت, و چه زماني كه بدليل تغيير شرايط منطقه و اشتباهات فاحش رهبري پيشين عراق علارغم نداشتن امكان عمليات نظامي بعنوان نقطة اميد مردم در كمين دشمن ضدبشري نشسته بود و چه زمانيكه بعد از توافق خلع سلاح با آمريكا به مانع اصلي پيشرفت خط رژيم درعراق تبديل شد و چه زمانيكه با اوجگيري قيامهاي داخل به الگوي بي نظير مقاومت و ايستادگي براي نسل جواني كه به خيابانها ريخته بودند تا ريش و ريشة ولايت فقيه را بسوزانند وخاكستر كنند تبديل شد.

به مثابه ضرب المثل معروف عربي – تعرف الشيئي به اضدادها – براي شناخت نقش استراتژيك اشرف بيسلاح بهترين تعريف را رژيم ضدبشري با عملكرد وحشيانه اش بدست ميدهد. فراموش نكنيم كه فرداي 30  خرداد 88 وزير كشور رژيم در تلويزيون اذعان كرد كه بيش از 60 درصد كسانيكه در آن ايام در تظاهرات گوناگون دستگير شده بودند (شايد بيش از 10 هزار نفر) هرگز در عمرشان راي نداده بودند. و مقامات گوناگون رژيم يكي بعد از ديگري ”فتنة 88“ را به مجاهدين نسبت دادند و ميدهند. حتي همين روزها هم در سگ دعواي بين جناحهاي مختلف جناح غالب رژيم (انقدر رژيم شقه و تكه پاره شده كه آدم در تعريف جناحهاي درون رژيم لغت كم مياورد) باز چپ و راست رژيميها (هواداران پر و پا قرص ولي وقيح) عامل ”فتنه“ را مجاهدين ميدانند. خب چرا؟ اگر استراتژي ارتش آزاديبخش شكست خورده و ديگر بعد از خلع سلاح مجاهدين و اشرف موضوعيت ندارند چرا اين رژيم اينقدر به قضية اشرف اهميت ميدهد و بالاترين سرمايه گذاريش در عراق را كه همين نوري المالكي بود, كه به آمريكا بعنوان يك سكولار و غير رژيمي غالب كرده بود, به صحنه مياورد و همه رشته هايش را پنبه ميكند؟ و چرا اين آبروريزي بين المللي را براي گماشتهاش ميخرد كه جان چند مجاهد را بگيرد؟

 بايد قبول كرد كه رژيم از همة اضداد مجاهدين ضد مجاهدتر است. پس اگر رژيم به اشرف و اشرف نشينان (كه وجودشان مترادف است با پيام ايستادگي و مقاومت) چنين اهميتي ميدهد چرا اضداد مجاهدين در به اصطلاح آپوزيسون رژيم و يا برخي ”دوستان“ مجاهدين به مثابه خاله خرسه ها, اين تشخيص را نميدهند؟ پاسخ را بايد در ميزان شفافيت قلبها و خلوص نيتها يافت.

Posted in فارسي | Leave a comment

گفتگوي صميمي با جوانان خميني گزيده وطنم

اين روزها با تعدادي جوان ايراني برخورد داشتم كه يك ترس مشترك در آنها بود, ترس از انتخاب رهبر، يا بهتر است بگويم معلم، براي مبارزه جويي خودشان. اغلب ميگويند كه ما آزادي ميخواهيم ولي نميخواهيم زير چتر هيچكس برويم تا بعد اين چتر روي سر خودمان خراب بشود. البته وقتي پرسيدم خب چه نوع حكومتي ميخواهيد جايگزين استبداد مذهبي كنيد ميگفتند دمكراسي از نوع آمريكايي (فكر كنم منظورشان انتخابات آزاد بود). وقتي گفتم خب دمكراسي آمريكايي هم احزاب دارد كه رهبر دارند و بعد رئيس جمهور انتخاب ميكنند. گفتند بله ما هم همين را ميخواهيم. گفتم خب چگونه ميخواهيد به آن نقطه برسيد؟ ديگر حرف جدي براي زدن نداشتند. سردرگمي ناشي از خميني گزيدگي را ميشد ديد.

گفتم آيا براي مبارزه با اين رژيم به سازمانيافتگي نياز هست؟ طبعاً جوابي نداشتند. البته الان كه ماجراي بهار عربي بيخ پيدا كرده و ديكتاتورهايي پيدا شده‌اند كه حاضر نشده اند با تندباد تغيير خودشان را هماهنگ كنند و از سركار بروند, موضوع سازماندادن نيروهاي مقاومت ملي به موضوع اصلي براي نه فقط انقلابيون خود آن كشورها بلكه تمام كشورهاي غربي هم كه از هول حليم در ديگ افتادهاند, تبديل شده است. پس طبعاً جوانان وطنم ايران هم بايد به اين امر مهم فكر كنند. (امري كه رهبري مجاهدين 25 سال پيش در هنگام تشكيل ارتش آزاديبخش ملي ايران به آن فكر كرده و عملي كرده بود.)

سؤال بعدي اين بود كه فرض كنيم اين رژيم ضدبشري همين فردا سرنگون شد چه كسي امور مملكت را بدست خواهد گرفت تا شرايط آن انتخابات آزاد را كه همه چشم انتظارش هستيم فراهم كند؟ طبعاً انتظار نداريم كه روز بعد از سرنگوني انتخابات صورت بگيرد. پس بايد كه شرايط برگزاري انتخابات را فراهم كرد. در مصر يك حكومت نظاميان سركار آمد تا تسهيلات اين كار را فراهم كند. در تونس يك شوراي موقت از همانها كه قبلاً هم سركار بودند كه طبعاً زياد مورد اعتماد هم نيستند و در عراق يك قيم آمريكايي و …. كدام مدلش را ما ايرانيها ميخواهيم؟

اينجا است كه جوان جوياي آزادي اگر جدي باشد به فكر فرو ميرود. من پيشنهادم اين است كه يك آلترناتيو دمكراتيك كه مشروعيتش را از مقاومت و ايستادگي در قبال حكام ضدبشر كسب كرده براي يك دوران كوتاه (خودشان گفته اند حداكثر 6 ماه) سركار بيايد و بساط انتخابات آزاد را فراهم كند. بعد مردم آزاده به كانديداهاي خودشان براي تشكيل يك مجلس موسسان راي بدهند. طبعاً من مايلم كه در اين راي گيري مذهب, نژاد, قوميت و يا تفكر ايدئولوژيك شرط نباشد. يعني چه با خدا چه بي خدا, چه كليمي و مسيحي و چه مسلمان و بهايي, و چه ايراني عرب تبار و چه ترك و فارس و بلوچ و … همه از حقوق مساوي در انتخاب شدن و انتخاب كردن برخوردار باشند. خب بعد اين مجلس موسسان شالودة يك جمهوري جديد بر مبناي جدايي دين از دولت را خواهد ريخت. به محض تشكيل شدن اين مجلس موسسان دولت موقت استعفا ميدهد و مجلس موسسان يك دولت موقت ديگر را معرفي خواهد كرد كه زمام امور را تا انتخابات مجلس قانونگذاري ملي بعد از تصويب اساسنامة جمهوري جديد توسط مجلس موسسان بدست خواهد گرفت.

من فكر ميكنم كه اين پراتيكترين راه براي رسيدن به آزادي است. همين پراتيك بودن اين راه هم هست كه رژيم قرون وسطايي را برآن داشته كه با تمام قوا عليه اين راه عملي براي سرنگوني رژيم ضد بشرياش فعاليت كند و اذهان را نسبت به آن بدبين و با دروغپراكني مخدوش و نااميد كند. اين رژيم طبق دستورالعمل وزارت اطلاعات از دوران رفسنجاي و بخصوص در دوران خاتمي, يك سياست 80-20 را اتخاذ كرده كه اذهان را به شيوة ”پيشرفتة“ گوبلز مخدوش كند.

اگر به خاطر داشته باشيد گوبلز رئيس تبليغات هيتلر ميگفت يك دروغ را آنقدر بزرگ بگو و تكرار كن تا همه باور كنند, آخوندها مدل پيشترفته تر اين فلسفه را اشاعه ميدهند. آنقدر دروغ بگو تا مردم از تشخيص حقيقت عاجز و سرخورده بشوند. آب را گل آلود كن و معمولا مردم از شنا كردن در آب گل آلود پرهيز ميكنند. اگر كسي حاضر باشد در آب گل آلود شنا كند حتماً به ساحل حقيقت خواهد رسيد ولي بايد رنج اين سفر را همان ابتدا بر خود هموار كند.

خميني ضدبشر كه با سوء استفاده از ضديت مردم با سلطنت محمدرضاشاهي و بر سر دوراهي قرار دادن آنها در رفراندم كزايي در فروردين 1358 مُهر جمهوري اسلامي را بر قانون اساسي كه قرار بود بعداً تدوين بشود, پاي سند نانوشته چسباند, از آگاه شدن مردم به شدت ميترسيد. براي همين هم از همان فرداي پاگذاشتن در تهران, خميني بساط دار و درفش و جوخه هاي تيرباران را پهن كرد تا هم از رژيم گذشته هر كس را كه ميتوانست روابط ننگين رژيم سلطنتي با آخوندها را افشا كند زودتر و بدون محاكمه از بين ببرد و هم زهر چشمي بگيرد از مردم كه هواي مخالفت با حكومت سفياني اش را در سر نپرورانند.

اما مجاهدين از آن بيدهايي نبودند كه با اين بادها بلرزند و بعنوان نيروي پيشتاز و روشنفكر, مسؤلانه نقش آگاهي بخشي را بعهده گرفتند و البته بهاي سنگيني هم با جان و مالشان پرداختند تا 30 خرداد 1360. در آن هنگامه كه رژيم قرون وسطايي ميرفت تا حكومتش را يك پايه كند و همه مدعيان را از صحنه بدر كرده بود مجاهدين, با درايت و شجاعت بي نظير, تظاهرات 500 هزار نفرة 30 خرداد 1360 را سازمان دادند. و خيمني كه تا آنروز همة بگير و ببندها را به مردم حزب اللهي در صحنه نسبت ميداد مجبور شد نقاب از چهره بردارد و چهرة واقعي پيركفتار خون آشام را به مردم بنماياند و با دستور كشتار بي حد و مرز تظاهر كنندگان شخصاً به صحنه آمد.

از آنروز اين رژيم يك هدف را فقط دنبال ميكرد, با سركوب بين مردم و نيروهاي پيشتازشان فاصله اندازد و بعد اين فاصله را با دجاليت و دروغ پركند و اذهان را مخدوش كند.

پس برما و همة روشنفكران آزدايخواه و مسؤل اين جامعه است تا در مقابل ترفندهاي اين رژيم و ماموران رنگارنگش بايستيم و جوانان وطن را نسبت به مسؤليت تاريخيشان آگاه كنيم.

يك نكتة آخر هم بگويم واين افتتاحيه را تمام كنم. اينكه انسان با شعور و آگاه از انتخاب يك رهبر ذيصلاح نميگريزد. براي تغيير جامعه بايد به علم اجتماع مسلح و مسلط بود. مثل هر علم ديگري براي تشخيص درست از غلط به معلم نياز است. انتخاب معلم ناشي از بي شعوري و دليلي بر ناآگاهي نيست درست برعكس انتخاب يك معلم ذيصلاح از اوج آگاهي انسان صادق و مسؤل خبر ميدهد كه ميخواهد اينبار بعد از يك صد سال كه از خون جوانان وطن لاله روييده اين خونها به ثمر بنشيند و نسيم آزادي همه جاي ايران زمين را درنوردد. بيخود نيست كه پاكبازترين (به گواهي تاريخ 30 سالة مقاومت) فرزندان اين مرز و بوم در امجديه در سال 1359 فرياد ميزدند ”خلق جهان بداند مسعود معلم ماست“.

Posted in فارسي | Tagged , , , | 1 Comment

Letter to a MisInformed Friend

Dear MIF

When Khomeini came to Iran in 1979 and hijacked the democratic aspirations of millions of Iranians, the PMOI leadership were all in Shah’s prisons. In fact it was the Shah who paved the way for Khomeini to take over Iran by imprisoning and killing real democrats. But the PMOI leaders started to educate the people who were seeing Khomein’s picture in the moon, and they succeeded.

Within less than 2 years they grew to a massive social force in spite of all limitations and repression that was imposed on them by Khomeini’s thugs. Then, when Khomeini wanted to consolidate all powers in his own hand the PMOI stood against it. They paid a heavy price with their lives and suffering.

In June 20, 1981, they organized a demonstration much similar to June 20, 2009. But in 1981 there was no mobile phone or internet. So the world could not see how young boys and girls were being gunned down for wanting their basic rights, the right to assemble and express their views. On that day, as the French judgement emphasized, standing against tyrants became a responsibility, a duty for every patriotic Iranian.

On that day in 1981 the reign of terror against people of Iran by the government took new dimensions. With his terror machine Khomeini created a gap between the ordinary people of Iran and the PMOI and then filled this gap with lies and deception. When one is executed for just being a family member or a supporter of PMOI, how could you judge the popularity of the movement? I assure you if they did not have the support of Iranian people they could not have survived the unprecedented repression of the Iranian regime coupled with unusual help for the regime from all sorts of countries from both blocks, east and west.

The PMOI’s ideology is 180 degree opposite to that of the mullahs. That is why the mullahs cannot tolerate them. The irony is that most of those who criticize them, if not deliberately as agents of Iranian regime do, have not read any of the original writings of PMOI or seen any of the thousands of hours of video that is available on the internet. They all use the Iranian regime propaganda. So I urge you to read Mrs Rajavi’s 10 point plan for future Iran and let me know which of these 10 points you disagree.

The link is here:
http://www.ncr-iran.org/en/images/stories/IL/IL-latest/ten_pionts_plan.pdf

Posted in ِEnglish | Leave a comment